×#×#×دل نوشته های تنها×#×#×#×
یکم بخونی و حوصله داشته باشی متوجه میشی.....
man daram baraye chand rozi be mosaferat miram vaghti omadam soghatiye hamatoono midam faghad dava nakonid be hamatoon mirese mikham beram didane abjim 2sale montazere didanesham... deletoon abbbbbbbb abji montazer bash ke gole zendegit yekshanbe miyadd..... khob shomaham ziyad deltangam nashid zood miyam gerye nakonida....... آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست باید زندگی کرد خبر از دل پر درد یاس نداشت.... باید اینگونه نوشت هر گلی هم باشی , چه شقایق , چه گل نازکم کن که در این باغ بسی چون تو شگفت گل بخندید که از راست نرنجیم ولی هیچ عاشق , سخن سخت به معشوق نگفت **** ****(( حافظ ))**** ***** emroz baram ye chamedon va ye meghdar vasile baraye khabgah gerefte manam bayad kamkam vasayelamo jam konam aslan ino bikhi to 8 va 10 farvardino begoo yeki inke tavalodam 8 va kharab mishe va yeki dige ke majbor nasham az goli jonam joda besham? khodaya razish kon... و مرغ دریایی به صدا در آمد و آواز خواند اما مرد آن را نشنید.... پس مرد مرد فریاد زد ((خدایا با من حرف بزن)) ... رعدی در میان آسمان غرش نمود... اما مرد به آن گوش نکرد.... مرد اطرافش را نگاه کرد و گفت : خدایا اجازه بده ببینمت.... و ستاره ای به روشنی درخشید.... اما مرد آن را ندید... و مرد فریاد زد خدایا به من معجزه ای نشان ده و زندگی متولد شد.... اما مرد هیچ علاقه ای نشان نداد و هیچ ملاحظه ای نکرد... پس مرد با نا امیدی و یاس گریست و گفت:خدایا مرا لمس کن تا بدانم که آنجا هستی.. در نتیجه خدا پایین آمد و مرد را لمس کرد اما مرد آن پروانه را کنار زد و به راه خود ادامه داد... چرا؟ اتاق را به تو تسلیم میکنم چرا که در ابرهای تیره همیشه پیغامبران آیه های تازه تطهیرند و در شهادت یک شمع راز منوری است که آن را آخرین , و کشیده ترین شعله خوب می داند وقتی دیدمش دلم ترسیدو لرزید آخه همه می گفتن که عشق بازی با دله دروغه ولی دله من بازی گوش بودو بازیو شروع کرد , ولی این بازی براش سخت بود و داورش خشن امتیاز دل من کم بود طرفم رفت .... خلاصه........ آخه چطور بهش بفهمونم که این بازیا برای تو نیست....
![]()
![]()
زندگی جاریست اگر.....![]()
![]()
پیچک و یاس زندگی اجباری است....![]()
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ های توبه توی آن
جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد حرف نیست
درد نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
akhe harroz ke bishtar nazdike mahe bahman misham az khodam va khanevadam dortar misham...
![]()
inke ajim goli az pisham mire be omid begooo hala nemishe biyay pishe khodemon zendegi koni....![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |





