تبليغاتX
×#×#×دل نوشته های تنها×#×#×#×


×#×#×دل نوشته های تنها×#×#×#×

یکم بخونی و حوصله داشته باشی متوجه میشی.....

چرا چنین آشفته حالی؟!

با  من اینگونه نباش

دل ما را تاب شكستن نيست

مرا مجالي ده! چند روزيست مهمانت گشته‌ام

رسم مردانگي نيست چنان دل شكستن

بي مهابا مهر ما را زير پا له كردن!!!!!

با من اينگونه نباش

ديگر دلت را برگ گل نمي‌پندارم

با سنگ همنشيني ....

مرا با سنگ راهي نيست

خدا حافظ گرچه نديدي چشمهايم را

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 18:2 توسط _\/@ $ @\/_ PISHI| |

 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یادمان باشد از این پس که جفایی نکنیم

 گرچه در خویش شکستیم صدایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

 طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنی

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 22:34 توسط _\/@ $ @\/_ PISHI| |

برگ

 

اینجا نقطه ی آغازیست

زمان ثا نیه ها را می بلعد

و من برای تازه شدن

به ترنم یک برگ

خوشنودم

 

من باور دارم

باران خواهد بارید

سبز خواهم شد

از همان ابرهایی که از دور پیداست

تازه می شوم

حوانه می زنم

گوش کن!

موسیقی آب

باران ..

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 13:17 توسط _\/@ $ @\/_ PISHI| |

سلام به همه یه خبر خوب

من ۲ اسفند میرم دانشگاهااااااااااااااااااااااا

بهم گفتن زود نیا آخه خسته میشی

نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 12:57 توسط _\/@ $ @\/_ PISHI| |

قول داده بودی روزی یک شاخه گل بهم بدی یادته؟

قول داده بودم روزی یک شاخه گل بهت بدم یادته؟

روزها گذشتند و می گذرند

من هر روز یک شاخه گل واست کنار گذاشتم

اما تو بدقولی کردی و یک شاخه هم به من  ندادی!!!!!

اینجا باغ گل شده و نیومدی یک شاخه گل توش بکاری!!

نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 20:25 توسط _\/@ $ @\/_ PISHI| |

 

یکی بود ، یکی نبود

اون که بود ، تو بودی

                                          اون که تو قلب تو نبود ، من بودم

یکی داشت ، یکی نداشت

اون که داشت ، تو بودی

                                         اون که جز تو کسیا نداشت ، من بودم

یک خواست ، یکی نخواست

اون که خواست ، تو بودی

                                         اون که نخواست از تو جدا بشه ، من بودم

یکی گفت ، یکی نگفت

اون که گفت ، تو بودی

                                       اون که دوستت دارم را به هیچکس جز تو نگفت ، من بودم

یکی رفت ، یکی نرفت

اون که رفت ، تو بودی

                                        اون که بجز تو دنبال هیچکس نرفت ، من بودم

نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 23:33 توسط _\/@ $ @\/_ PISHI| |

سلام

آره میدونم دیر اومدم تورو خدا تو یکی دیگه دعوام نکن میدونی از هفته ی پیش تا الان هر شب بهتر نگم هر دم و دقیقه تا تقی به توقی می خوره هشکم سرازیر شده

نه اشتباه قضاوت نکن کسی دعوام نمی کنه حتی بیشتر از هر زمانی دارن لوسم میکنن

ولی خیلی بیقرار شدم انگار یه تیکه از وجودم گم شده

بازم که منفی گرایی کردی بابا به جانه خودم حرفه پسر نیست حرف حرفه دلمه که نمیخواد اروم باشه چشمام انگار تازه اشکو شناختن

خدایا هرچی میگم که تو متوجه نمیشی پس به کی گله کنم

نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 23:17 توسط _\/@ $ @\/_ PISHI| |

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 23:24 توسط _\/@ $ @\/_ PISHI| |

 
 
روزی سوراخ در یک پیله ظاهر شد

شخصی نشست و ساعتها تقلا ی یک پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد

آنگاه تقلا ی پروانه متوقف شد وبه نظر رسید خسته شده است ودیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد

آن شخس مصصم شد به پروانه کمک کند و با برش سوراخ پروانه را گشاد کرد

پروانه به راحتی از پیله خارج شد ولی جثه اش ضعیف وبالهایش چروکیده بودند

آن شخس به تماشای پروانه ادامه داد

او انتظار داشت پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند ام چنین نشد

در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد وهرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله وتقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود وپس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد

گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم!!!!!!!!!!!


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 13:57 توسط _\/@ $ @\/_ PISHI| |

                                       

آسمان كبود بود. دختر گفت: ولي تو كه قول داده بودي!!

ــ خوب براي همينه كه مي گم بيا دوتايي بپريم جلوي ماشين.

و نگاه به نيمرخ دختر انداخت. تمام صورتش خيس بود.

ــ راه ديگه اي نداره؟!

ــ نمي شه! من هر كاري بگي كردم! خيلي اذيت كردم. ديگه خونه هم نمي تونم برگردم.
ــ غرشي بر آسمان ترك انداخت. قطره ايي نم باران شد بر صورت پسر

ــ اول تو ميري يا من؟

ــ با هم ميريم.

ــ به راه افتادند. دختر زير لب گفت: هنوز خيلي جوون هستم! از دنيا چيزي نفهميدم..........فقط يك اشتباه  !

ــ چيزي در اندرونش تكان خورد.

ــ مي تونستم خوشبخت ترين مادر دنيا باشم.......... چه اشتباهي!!

ــ

ــ كاش بهت اعتماد نكرده بودم.

ماشيني به سرعت پيش مي آمد. دختر و پسري هم سن خودشان درون ماشين بودند. شاد به روي هم مي خنديدند.

ــ دختر نگاه پسر كرد. گفت: همين خوبه؟

ــ اوهوم

ــ ماشين نزديك شد. دختر نگاه هزار باره به پسر كرد. قدم جلو گذاشت.

ــ بيا ديگه.

ــ صداي گرومپ در گوش پسر پيچيد. دختر روي هوا بود و بعد، همه چيز تمام شد.
ــ پسر نگاه گرفت. نفس عميقي كشيد. ديگر خيالش آسوده شده بود.  فكر كرد  چقدر     

اين هواي باراني را دوست دارد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 13:52 توسط _\/@ $ @\/_ PISHI| |


Design By : Night Skin